صائن الدين على بن تركه
8
چهارده رساله فارسى ( فارسى )
اين است كه هر دو چيز « 1 » كه ميانهء ايشان در عالم ظهور نزديكى نباشد بلكه دورى و تقابل بود چنانچه سپيدى و سياهى و مرگ و زندگى « 2 » و هستى و نيستى . البته ميانهء اين هر دو چيزى ديگر بالضرورة پيدا شود كه جامع صفات آن هر دو باشد ، چنان كه رنگ سبز و سرخ كه جامع است ميانهء سپيدى و سياهى ، و خواب كه جامع است ميانهء مرگ و زندگى ، و امكان كه جامع است ميانهء هستى و نيستى و آن را به زبان اصطلاح برزخ مىخوانند ، چنانچه ناظم به آن اشارت كرده در آنجا كه گفته « 3 » . از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميخت رنگ جام و مدام همه جام است و نيست گويى مى * يا مدام است و نيست گويى جام « 4 » تا هوا رنگ آفتاب گرفت * رخت بربست از ميانه ظلام روز و شب باهم آشتى كردند * كار عالم از آن گرفت نظام هرگاه كه اين نكته روشن گشت ، پس پوشيده نماند بر طالب فطن كه ميانهء اين دو طرف متقابل كه عبارت از عاشق و معشوق است البته جامعى باشد و آن اول برزخى است كه جامع است ميانهء باطن و ظاهر ، چنانچه در هيچ چيز از صورت و معنى فروگذاشت نكرده كه آن را در خود به خودى خود نموده . و آن حضرت را به زبان اصطلاح حقيقت محمدى خوانند و از وجه حبيب در اينجا همان خواسته و در اين حضرت چون هرچه هست همه عين خوداند و تفرقه و تمييز كه كارخانهء ظهور « 5 » و اظهار بىنفاد حكم ايشان صورت نمىبندد ، آنجا راه ندارد « 6 » انا انت فيه و نحن انت و انت هو * و الكل فى هو هو فسل عمن وصل چون به بىرنگى رسى كان داشتى * موسى و فرعون دارند آشتى هرآينه آن اقتضاى مذكور را از حضرتى ديگر كه در آنجا باطن از ظاهر
--> ( 1 ) - ب : هر دو چيز ميانهء . ( 2 ) - ب : مرگ زندگى و هستى . ( 3 ) - ب : ابيات ( 4 ) - ب : يا مدام است و نيست گوئى جام * همه جام است و نيست گوئى مى ( 5 ) - ب : كارخانه ظهور بىنفاد . ( 6 ) - ب : شعر .